صفحه در حال بارگذاری است!
|
|
اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
مقالات پیشین
فروشگاه آنلاین
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
خروجی های خبری
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
صفحات سایت
درین یادداشت به یكى دیگر از ویژگیهاى شعر فارسى مىپردازیم و آن مسأله «تخلّص» است كه به این وسعت و شمول، كه در شعرِ فارسى دیده مىشود، در شعرِ هیچ ملّتِ دیگرى ظاهراً دیده نشده است و اگر هم مصادیقى بتوان یافت در شعرِ زبانهائى است كه تحتِ تأثیر شعرِ فارسى و آیینهاى آن قرار داشتهاند و در حقیقت از درونِ این فرهنگ و این ادبیّات نشأت یافتهاند مانندِ شعرِ تركى و ازبكى و تركمنى و اردو پشتو و دیگرِ شعرهاى آسیائى و همسایه. درین یادداشت، غرضِ ما، بحث درباره زمینههاى روانشناسىِ تخلّصهاى شعر فارسى است اما مقدمةً یادآورى بعضى نكات عام را درین باره بىسود نمىدانیم، زیرا تاكنون گویا كسى به بحث درین باره نپرداخته است.
با ظهورِ نیمایوشیج و بالیدنِ شعرِ جدید پارسى، شاعرانِ "نوپیشه" modern از بسیارى رسوم و آدابِ سنّتىِ شعر فارسى روىگردان شدند و یكى ازین سُنَّتها همین مسأله تخلّص بود. در ذهنتان مجسم كنید اگر قرار بود براى اینهمه "شاعر"ى كه این روزها در مطبوعات "شعر" چاپ مىكنند، تخلّصِ غیر مكرّر، انتخاب شود، بر سرِ تخلّصهایى از نوعِ "كفگیر" و "خربزه" هم دعوا راه مىافتاد تا چه رسد به تخلّصهاى شاعرانه و خوشاهنگى از نوعِ "امید" و "بهار" كه البتّه همه مكرّرند. ازین بابت هم باید سپاسگزارِ نیمایوشیج بود كه شاعران را از قید تخلّص، مثل بسیارى قیدهاى دیگر، گیرم این نامها، نامهایى دراز و طولانى و غیرشاعرانه باشد مثل مهدى اخوان ثالث یا محمدرضا شفیعى كدكنى یا پرویز ناتل خانلرى.
امّا گرفتارىِ تخلّص اگر براى شاعران نوپیشه حل شده است براى تذكرهنویسان و مورخانِ ادبیات ما هنوز حل نگردیده است، به همین دلیل شما باز هم مهدى اخوان ثالث را باید در امید خراسانى بجویید و از گرفتاریهاى این مورّخان و تذكرهنویسان یكى هم این غالباً حاضر نیستند كه در برابرِ نام اصلى اینگونه افراد، اقلاً ارجاعى بدهند به آن تخلّص شعرى كه "امیدِ خراسانى" است تا خواننده اگر جویاى احوال و آثار اخوان ثالث است در امید خراسانى آن را بیابد. از كجا معلوم كه همه خوانندگان از تخلّص شاعران، بویژه نوپردازان، اطلاع دارند و بر فرضِ اطلاع، در همه احوال نسبت به آن استشعار دارند. من خودم غالباً ازین نكته غافلم كه روزگارى در جوانى با چنان تخلّصى (سرشك) چند تا غزل چاپ كردهام. بگذریم غرض، بحث ازین گونه مسائل نبود.
اغلب كسانى كه با شعرِ فارسى سر و كار داشتهاند و در زبانهاى دیگر خواستهاند چیزى در بابِ شعرِ فارسى بنویسند به مسأله تخلّص به عنوان یكى از ویژگیهاى شعرِ فارسى اشارت كردهاند، مثلاً محمد خلیل مُرادى مؤلف سِلك الدُرَر (1173 ـ 1206) در شرح حالِ بسیارى از شعراى عربىزبان یا تركزبان ـ كه در قرون یازدهم و دوازدهم تحتِ تأثیر شعراى فارسىزبان تخلّص براى خود اختیار كردهاند ـ مىگوید: «الملقّب بـ [ ] على طریقة شعراء الفُرس والروم» و منظورش این است كه این شاعر، "لقبِ شعرى" یا تخلّصى دارد به فلان نام و این گونه اختیارِ لقبِ شعرى و تخلّص از ویژگیهاى شعراى ایرانى و رومى (منظور عثمانى) است. مثلاً در شرحِ حالِ "وِفقى" مىگوید: «احمد بن رمضان الملقّب بـ"وِفْقی" على طریقة شُعراء الفُرس والروم» یا در شرح حال بیرم حلبى متخلّص به "عیدى" مىگوید: «بیرم الحَلَبى المعروف بـ "عیدی" و شعره بالتركی و "مخلصه" عیدی على طریقة شُعراء الفُرس والروم» و این نشان مىدهد كه در عربى حتى در قرن دوازدهم نیز شعراى عرب از مفهوم تخلُّص، اطلاع نداشتهاند كه مُرادى پیوسته این نكته را یادآورى مىكند كه این گونه "مخلص" یا لقبِ شعرى، سنتى است در میان شعراىِ ایرانى و رومى (ترك عثمانى) این توضیح را او، پیوسته، تكرار مىكند و یك جا هم در بابِ "الفِ" آخرِ بعضى ازین تخلّصها از قبیل "صائبا" و "نظیما" نكتهاى مىآورد كه نقلِ آن بىفایدهاى نیست. در شرحِ حالِ رحمتاللّه نقشبندى ملقب به "نظیما" مىگوید: انتخابِ این لقب به عادت شاعرانِ ایرانى و رومى است و بعد مىگوید: "و نظیما" اصله "نظیم" فأُدْخِلَ عَلَیهِ "حرف النداء" بالفارسیّة و هو "الالِف" فصارَ "نظیما" اى: یا نظیم! والاصل فیه ذكره ضمن ابیات لعلّةٍ اَوجَبَت حرفَالنداء. ولكثرة استعمالِ ذالك صارَ عَلَماً و یقع كثیراً فى القابِ الرومییّن و سیجىءُ فى محلّه و مَرّ فىالبعض. فیقولون فى نسیب و كلیم نسیبا و كلیما و یغلب حرف النداء و یشتهر لقبالشاعر مع حرفِ النداء ولایحذفه الاّالمعارف الخبیر. فافهم" یعنى: "ونظیما، در اصل، نظیم بوده است و حرفِ نداى فارسى كه عبارت است از الف، بر آخرِ آن افزوده شده است و نظیما شده است، یعنى این نظیم! و اصلِ این كار، یادْ كردِ این نام است، در ضمن ابیاتى، به دلایلى خاص، كه در آنجا حرفِ ندا لازم بوده است و به دلیل كثرتِ استعمال، تبدیل به "عَلَم" (= اسم خاص) گردیده و این كار [آوردنِ لقب با الفِ ندا] در لقبهاى رومیان فراوان دیده مىشود و در جاى خود
[درین كتاب] پس ازین خواهد آمد و مواردى هم پیش ازین گذشت. و بدین گونه "نسیب" و "كلیم" را "نسیبا" و "كلیما" مىگویند و حرفِ ندا در آخرِ آنها به صورتِ غالب تكرار مىشود و لقبِ شاعر، با حرفِ ندا، اشتهار مىیابد و عامه مردم آن را حذف نمىكنند، تنها آگاهان و خُبرگان ممكن است آن را حذف كنند، پس آگاه باش."
در باب این الفِ آخر لقبهاى شعر فارسى عصرِ صفوى، در كنار نظر مؤلف سلك الدُرر، آراء دیگرى هم هست كه مثلاً بعضى این الف آخر كلیما و نسیبا و صائبا را الفِ تكریم و تعظیم و احترام خواندهاند امّا سخنِ صاحب سلك الدُرر كه خود معاصرِ وقوع این شكلِ كاربُرد است، معقولتر مىنماید. هنوز هم بسیارى از نامهاى خانوادگى در ایران، بویژه در حوالىِ اصفهان كه از مراكز رواجِ سبك هندى بوده است، به صورتهاى "عظیما" و "رفیعا" و "وحید" از بقایاى همین رسم و آیین است.
بعضى از خاورشناسان، این ویژگىِ شعر فارسى یعنى مسأله تخلّص را با سُنَّتِ شعر ایرانى ماقبل اسلام مرتبط دانستهاند و با اینكه درین باره دلیلى اقامه نكردهاند سخنشان تا حدى قابل توجیه است و مىتوان دلیل گونههایى استحسانى و نه اقناعى، براى نظر ایشان اقامه كرد. مثلاً.
1) وجودِ تخلّص به فراوانى در ترانههاى عامیانه به نامهاى "حسینا" و "نجما" و
"طاهر" و "فایز" و "عارف" و "طالب" در نوعِ این شعرها كه بقایاى شِعر ماقبل اسلامىاند. با اینكه ترانههاى كوتاه و كم حجم عامیانه جاى چندانى براى تخلّص ندارد.
2) قدیمترین نمونه شعر فارسى یا پهلوى فارسى شده كه در كتب تاریخ دوره اسلامى نقل شده است عملاً داراى تخلّص است:
منم آن شیر گله منم آن پیل یله
نامِ من بهرامگور...
كه فوفى نقل كرده و صورتهاى دیگرى از این را مورخان دورههاى نخستین آوردهاند فلسفه پیدایش تخلّص در شعر فارسى، هر چه باشد، آنچه مسلم است این است كه ادوارِ بعد، تخلّص یكى از ویژگیهاىِ اصلىِ شعر فارسى شده است و تقریباً لازمه كار شاعران تلقى مىشده است. بعضى تصور كردهاند كه تخلّص بمنزله مُهرى است كه مالكیّتِ شاعر را بر اثر شعرى تثبیت مىكند و به همین دلیل، هر كسى كه خواسته است شعرِ دیگرى را انتحال و سرقت كند اوّلین كارِ او تغییر تخلّص آن شعر بوده است. در همین عصر ما، یكى از شگفتانگیزترین نمونههاى این كار اتفاق افتاد كه سالها نقل مجلس اهل ادب شده بود و اجمالِ آن این بود كه در سالهاى بعد از كودتاى 28 مرداد 1332 شاعرى ظهور كرد با غزلهاى درخشان و حیرتآورى كه تمامى اهل ادب انگشت به دهان شده بودند و با انتشار هر غزلش جمع كثیرى بر خیل عاشقان و شیفتگانِ او افزوده مىشد، بحدّى كه نیمایوشیج، شاعر مخالفِ شعر سنّتى، با اشتیاق و شیفتگى بسیار به دیدار او شتافت و استاد شهریار در ستایش او شعرها گفت از جمله خطاب به "گِلك" شاعرِ گیلانى در ضمن غزلى بمطلعِ:
شعرِ "دهقانِ" تو خواندم صلهدارى گِلكا
لیك بىربط تو از من گله دارى گِلكا
گفت:
گوهر من به قضاوتگهِ "غوّاص" ببر
كعبه آنجاست اگر راحله دارى گلكا
و نگارنده این سطور كه در آن ایّام جوانى جوینده و پُرتلاش بودم، در خیل ارادتمندانِ این استادِ غزلِ معاصر قرار داشتم و در این سالها (سالهاى حدود 38 ـ 1339) كه مسئول صفحه ادبىِ روزنامه خراسان مشهد بودم غالباً غزلهاى این استاد بزرگ را با احترام و شیفتگى بسیار در آنجا چاپ مىكردم و هم اكنون بُریده یكى از همان نوشتهها، برحسبِ تصادف از لاى یكى از كتابهاى من درآمد و شاهد از غیب رسید. در آن یادداشت (كه در شماره 3243 روزنامه خراسان مورخ 1339/6/27 چاپ شده است) نگارنده این سطور ارادت خود را به آن استاد غزل بدینگونه بیان داشته است. "كاظم غوّاصى از شاعران پُرمایه و ارجدارِ معاصر ایرانى است و شاید مُسِنّترین آنها باشد. شعرِ او یادآورِ احساسات شاعران سبك هندى است و تخیّلى بسیار لطیف دارد. با اینكه شعرِ بسیارى گفته هنوز به جمعآورى و چاپ آنها نپرداخته است. او مردى بىآلایش است و در شعرش یك صفاى حقیقى موج مىزند. آنچه ازو منتشر شده و دیدهایم غزل بوده و اكثر اشعارِ یكدست و روانى است. اینك غزلِ ذیل را كه از آثارِ زیباى اوست بنظر خوانندگان ارجمند مىرسانیم. ش. ك:
باید همه تن طرفه نگاهى شد و برخاست
چون شمع، سراپا همه آهى شد و برخاست..."الخ.
و این ارادت، بود و بود و هر روز بر آن مىافزود تا آنگاه كه بر حسبِ تصادف و در طىِّ بعضى از تذكرههاى قرن دوازدهم چاپ هند متوجه این انتحال شدم و ضمن مقالاتى آن را به اطلاع همگان رساندم و غائله آن "شاعر بزرگ" كه كارش تغییرِ تخلّص "حزین" به "غوّاص" بود، خاتمه یافت. این شاعر مشهور تمام تخلّصهاى "حزین" را به "غوّاص" بَدَل مىكرد و الحق درین كار مهارتى داشت، مثلاً در همان غزل، حزین گفته بود:
خون تو "حزین" تا به رَهِ عشق نخوابد
هر لاله ز خاكِ تو گواهى شد و برخاست
و این "شاعر بزرگ معاصر" آن را بدین گونه درآورده بود:
تا خون تو "غوّاص" درین راه نخوابد
هر لاله ز خاكِ تو گواهى شد و برخاست
یا حزین در غزر بسیار زیباى ذیل:
كار رسوائىِ ما، حیف، به پایان نرسید
نارسا طالعِ چاكى كه به دامان نرسید
گفته بود:
نَفَسِ صبحِ قیامت عَلَم افراشت "حزین!"
شبِ افسانه ما خوش كه به پایان نرسید
و این "شاعر بزرگ معاصر" آن را بدین گونه تغییر داده بود:
نَفَسِ صبحِ قیامت زده رایَت "غوّاص!"
شبِ افسانه ما خوش كه به پایان نرسید
از همین تغییرات مىتوان به میزان مهارت این گوینده پى بُرد و حق این است كه بپذیریم او خود اصالتاً هم شاعر توانایى بوده است و مقدارى شعر از خودش داشته ولى به چه دلیل تصمیم به این سرقتِ بىنظیر تاریخى گرفته، این موضوع هنوز هم، بروشنى، بر بنده معلوم نشده است. درین باره بعد از كشفِ ماجرا، مطالبى ازو نقل شد كه تفصیل آن را باید در مطبوعات همان سالها یعنى حدود 1340 مطالعه كرد.
مسأله عوض كردن تخلّص، سابقه درازى دارد. امیرعلیشیر نوایى، در تذكره مجالسالنفایس خویش داستان آهنگسازى را نقل مىكند كه عمداً روى یكى از غزلهاى امیرعلیشیر، تخلّص "نسیمى" گذاشته و در حضورِ امیرعلیشیر آنرا خوانده است.
ظاهراً نخستین تخلّصهاى آگاهانه و با نوعى تعمّد در نمونههاى بازمانده از شعرِ دوران نخستین، از آنِ رودكى است و بعد ازو در شعرِ دقیقى و كسائى و عماره مروزى و منوچهرى و بسیارى شاعران قرن چهارم و آغازِ قرن پنجم. هم در نمونههایى از غزلهاى بازمانده ازین عصر مىتوان نشانه تخلّص را دید، مانندِ:
دقیقى چار خصلت برگزیدهست
به گیتى در ز خوبىها و زشتى
و هم در قصاید كه نیازى به شاهد ندارد. بحثِ اصلى بر سرِ این است كه از چه روزگارى آوردنِ تخلّص در پایان شعرها، خواه قصیده و خواه غزل، حالتى قانونمند بخود گرفته است؟ از آنجا كه آثار بازمانده از قرن چهارم و نیمه اول قرن پنجم، متأسفانه بسیار پراكنده و ناقص امروز، در اختیار ماست، هر حكم قاطعى درین باب دشوار است. اگر آنچه از آن آثار شعرى امروز موجود است ملاك قرار گیرد، مىتوان گفت كه نخستین شاعرى كه در غزل، خود را تا حدّى مقید به آوردنِ تخلّص كرده است (تا حدود چهل درصد) سنائى است در پایان قرن پنجم و آغاز قرن ششم كه غزلهاى او، شمارِ چشمگیرى در حدود چهارصد غزل را تشكیل مىدهد و بخش قابل ملاحظهاى از آنها داراى تخلّص است. این تخلّصها گاه در آغاز غزل است مانند:
اى سنائى! خواجه جانى غلام تن مباش!
اى سنائى! عاشقى را درد باید درد كو؟
اى سنائى! دم درین منزل قلندروار زن!
رحل بگذار اى سنائى! رطل مالامال كُن!
جام را نام اى سنائى! گنج كُن!
اى سنائى! قدح دمادم كُن!
كه اتفاقاً، این نمونهها، كه از حافظه نوشتم، همه از قلندریّات اوست و گاه به همان شیوه شایع و رایج، در پایان غزلهاست. شاعرى كه قبل از سنائى بیشترین حجم غزل را دارد امیر معزّى است كه یك نسل قبل از سنائى است و در تمام حدود شصت غزلى كه در دیوان او ثبت شده است، هیچ غزلِ با تخلّصى دیده نشد اگر چه در اصالتِ بسیارى ازین غزلها، به دلایل سبكشناسى، باید تردید كرد.
جامعهشناسىِ تخلّصهاى شعر فارسى و تحلیل آنها به شیوه آمارى، با توجّه به تحوّلاتِ تاریخى و توزیعِ جغرافیائىِ آن، كارى است كه از حوصله این مقال بیرون است و باید در فرصتى دیگر، با روشهاى دقیق، بررسى شود. امّا بطور كُلّى مىتوان گفت كه تخلّصهاى شعر فارسىِ دورههاى نخستین، غالباً از نسبتِ شغلى و یا نسبتِ محلّى و دیگر زمینههاى پیدایش نامهاى خانوادگى ـ همانها كه در كتاب "الانسابِ" ابوسعدِ سمعانى و "الاكمالِ" ابنِ ماكولا مىتوان دید ـ سرچشمه گرفته است از قبیلِ رودكى و كسائى و دقیقى و امثالِ آن یا از نسبتِ نامِ ممدوح از قبیل منوچهرى كه مسلّماً از نامِ منوچهرین قابوس گرفته شده یا تخلّصِ خاقانى كه از نامِ خاقان اكبر منوچهر شروانشاه است، یا تخلّص سعدى كه به روایتى ضعیف از نام سعدبن زنگى است.
البته بسیارى از همان شعراى دوره نخستین هم باكى نداشتهاند ازینكه تخلّص خود را از نامِ خود انتخاب كنند از قبیلِ "احمد" و "محمود" و امثالِ آن. نمونههایى كه از آثار منظومِ احمد جام ژندهپیل باقى است و از آثارِ مسلّم اوست گاه داراى تخلّص "احمد" است. اسناد موجود نشان مىدهد كه حدود شصت شاعر با عنوان "احمد" داریم كه تخلّص بسیارى از آنها احمد است و در قرون اخیر اصطلاح "احمد" ـ كه بر نوعى از شعر مسخره و مضحك اطلاق مىشده است ـ از نام شاعرى با همین تخلص ظهور كرده است. در دورههاى بعد كه تزاحم شاعران و كمبودِ تخلّص سببِ ایجاد اختلال در نظر تاریخ ادبیّات شده است گاه یك تخلّص میان چندین شاعر مشترك شده و این مایه گرفتارىهاى بسیارى در قلمرو مطالعات تاریخىِ شعر فارسى است. مسأله "عطار"هاى شعر فارسى و همچنین "ظهیر"ها و "حافظ"ها و "نظامى"ها در مواردى موجبِ مشكلاتِ بسیار زیاد شده است تا آنجا كه رسیدگى به كارنامه "عطار"هاى شعرِ فارسى خود مىتواند موضوع یك رساله دكترى و یا یك تحقیق مستقلِ عالى قرار گیرد.
از سوى دیگر كم نبودهاند شاعرانى كه دو یا سه تخلّص داشتهاند مثل [حقایقى/ خاقانى] و [عطار/ فرید] و [نعمتالله/ سیّد] و [سیبك / فتّاحى] و یا در همین عصرِ خودمان [شهریار/ بهجت] و بسیارى دیگر كه نیازى به یاد كردِ آنها درین بحث نیست. این تعددِ تخلّصها گاه دلایل سیاسى داشته است مثل [راهب / بهار]در مورد ملكالشعراء بهار یا مرتبط با دو مرحله از زندگى شاعرى آنهاست مثل [حقایقى/ خاقانى] و [بهجت / شهریار] و یا به علّتِ نگنجیدن در بعضى وزنهاست مثل نعمتُالله / سیّد] در مورد شاهِولىِ كرمانى.
گویا به علّتِ همین تزاحم شاعران و تخلّصها بوده است كه در قرون اخیر رسم شده بوده است كه شاعرانِ جوان، بعد از مدّتى ممارست و كار، از یكى از بزرگان و استادانِ عصر تقاضاى تخلّص مىكردند و آن استاد هم به مناسبت یا بىمناسبت تخلّصى به آنها عطا مىكرد. آخرین نمونهاش همین تخلّص "امید" براى مهدى اخوان ثالث است كه در سّنِ حدود بیست سالگىِ او، و در انجمنِ ادبىِ خراسان در سال 1326 مرحوم نصرتِ منشىباشى (1251 ـ 1334 ه' ش.) به او داده است و او هم طىِّ یادداشتى، بخّطِ خودش، این كار را ثبت كرده و پذیرفته است ولى درباره اینكه آیینِ تخلّص گرفتن از استاد از كى رسم شده بوده است، با اطمینان چیزى نمىتوانم بگویم. همین قدر مىدانم كه در عصرِ صفوى امرى بسیار رایج بوده است. حزین لاهیجى (1103 ـ 1180 ه' ق.) در تذكره خویش در شرح حال بعضى از گویندگان معاصرش به این رسم اشارت مىكند كه شعرا آمدهاند و ازو تقاضاى تخلّص كردهاند. مثلاً در شرحِ حالِ میرزا هاشمِ ارتیمانى مىگوید: "مخالصتى تمام با راقم این كلام داشت. هنگامى كه در اصفهان انیس بود، چنان كه ناظمان را رسم است خواستار تخلّصى داشت. فقیر، آن سلاله اصحاب قلوب را "دل" گفت." یا در شرحِ حال نورالدین محمد كرمانى مىگوید: "به اصفهان آمده با فقیر آشنا شد سخن مأنوس و ابیاتِ شایسته از طبعش سر مىزد. درخواستِ تخلّص داشت. فقیر، او را "منیر" خطاب نمود." و حزین خود در تاریخ خویش، تصریح دارد كه این تخلّص "حزین" را شیخ خلیلاللّهِ طالقانى، یكى از استادانش، به او داده است. اگر به گذشتههاى دور ادبیات فارسى هم نگاه كنیم آثار این رسم را در قرن ششم مىتوان نشان داد. مثلاً آنجا كه ابوالعلاى گنجوى استادِ خاقانى (520 ـ 591) در ضمن قطعهاى كه در هجوِ خاقانى سروده است تصریح مىكند كه "لقبِ" خاقانى را من براى تو تعیین كردم:
چو شاعر شدى بُردمت پیشِ خاقان
به خاقانیت من لقب برنهادم
و همین مسأله كه از كى "لقب" شعرى، "تخلّص" خوانده شده است خود باید موضوعِ تحقیقى جداگانه قرار گیرد.
یكى از مشكلاتى كه مسأله تخلّص در شعرِ فارسى ایجاد كرده است تبدیل هویّت و یا جنسیّتِ بعضى مردان است به زن. مثلاً "مخفى" كه تخلّص مردى است خراسانى با تخلّص مخفى و سرگذشت او معلوم، به اعتبارى كه این تخلّص با زنان مناسبتر است و ضمناً زیبالنسا بیگم هم بنام مخفى شهرت داشته، هویّتِ او را تبدیل به زن كرده است. یا در همین عصرِ اخیر "پرى بدخشى" كه یكى از شاعران مردِ افغانستان است به صِرفِ اینكه در ایران "پرى" نام زنان است بعنوان یك شاعره معرفى شده است و این امر در موردِ نامهایى از قبیلِ "مینو" و "پروین" غالباً اتفاق افتاده است.
كسانى هم كه خواستهاند شعر بنامِ دیگران و بیشتر قدما، به دلایل خاص سیاسى و اجتماعى و مذهبى، جعل كنند مجبور شدهاند كه براى آنها تخلّص قائل شوند و همان شهرتِ اصلىِ آنها را بهنوان تخلّص آنان در آن شعرها بیاورند؛ مانندِ شعرهایى كه با تخلّص "بوعلى" بنام ابنسینا و یا بنام "بایزید بسطامى" ـ یعنى ابویزید طیفورین عیسى بن سروشان (متوفّى 261) شهرت دارد بىآنكه بیاندیشند كه در نیمه دوّم قرن سوّم آیا اینگونه شعر ممكنست و اگر ممك است آیا تخلّص در این عصر وجود داشته است. و از همین مقوله است شعرهایى كه با تخلّص "انصارى" بنامِ پیر هرات (396 ـ 481) ساختهاند مگر اینكه بگوییم شعرهایى بوده است كه این نامها در آنها آمده بوده است و مردم بعداً آنها را به این بزرگان نسبت دادهاند كه به هیچ روى مردود نیست، چنانكه "كوهى" را به حساب باباكوهى (ابوعبداللّهِ باكویه شیرازى از معاصران ابوسعید ابوالخیر و متوفى بسال 428) تلقى كردهاند یا شعرهایى را كه از حسین خوارزمى (قرن دهم) باقى بوده و تخلّص "حسین" داشته به حساب حسین بن منصور حلاج (مقتول در سال 309) گذاشتهاند ولى شّقِ اوّل هم كه كسى به نامِ شخصى كه در گذشتههاى دور مىزیسته شعر جعل كند و حتى به نام او تخلّص بسازد چندان هم دور از واقعیت نیست. درست است كه در زبان عربى تخلّص وجود ندارد و درست است كه همه نظریه طه حسین را، دَربست، نمىتوان پذیرفت امّا در این كه حجم قابل ملاحظهاى از شعرِ جاهلى از مجعولات دوره اسلامى است تردیدى نمىتوان داشت و در همین ادبیّاتِ خودمان یكى از "عطار"هاى قرن نهم شعر بنامِ عطار قرن هفتم سروده و خود را سراینده منطقالطیر و اسرارنامه معرفى كرده است و از زبانِ سراینده آن منظومهها عقایدِ خویش را به خواننده تلقین كرده است. در بعضى از این شعرهاى با تخلّصِ مجعول، گاهى دُمِ خروس جعل از دور آشكار است مثلاً اینكه ابوعلىسینا شعرى بگوید و "بوعلى" تخلّص كند یا عبداللّه انصارى هروى، "پیر انصارى".
البته در مواردى هم این هم شعر گفتن و به نام دیگرى تخلّص كردن، از سرِ جعل و توطئه نبوده است. بودهاند شاعرانى كه بر اثرِ دلبستگى به شخصیّتى خاص، شعرهایى با تخلّص به نام او سرودهاند كه مشهورترین نمونهاش در ادبیات ایران و جهان دیوان شمس تبریزى جلالالدین محمد بلخى است و آن بخشى از غزلهاى دیوان كبیر مولانا كه بنام شمس تبریز و شمسالحق تبریز و امثالِ آن تخلّص دارد، نمونههاى درخشانِ این گونه از شعر و تخلّص است. البته بسیارى از آن غزلها هم تخلّص خودِ مولانا را ـ كه "خاموش" یا "خمش" است ـ دارد و چنان مىنماید كه در ادوارِ بعد از مولانا، بعضى از عُشاقِ این دو بزرگ بعضى از "خَمُش"ها را نیز به نام "شمسُ الحق تبریز" در آوردهاند، مثلاً بیت ذیل را:
هله خاموش كه بىگفت، ازین مى، همگان را
بچشاند، بچشاند، بچشاند، بچشاند
به صورت:
هله خاموش كه شمسالحق تبریزى ازین مى
همگان را بچشاند بچشاند بچشاند
در آوردهاند. و شاید هم كارِ خودِ مولاناست. ولى مسلماً بعضى از شاعران شیعى مشرب و شاید غُلاتِ شیعه، در قرون متأخر، در كارهایى از نوع:
تا صورت پیوندِ جهان بود، على بود
تا نقش زمین بود و زمان بود، على بود
كه به تأثیر از نظریه "حقیقت محمّدیه" و "انسان كاملِ" ابن عربى سرودهاند تخلّص را بنام شمس تبریزى كردهاند:
سِرِّ دو جهان، جمله، ز پیدا و ز پنهان
شمسالحق تبریز كه بنمود على بود
و از همین مقوله دیوان شمس است دیوان مشتاقیّه مظفّر علیشاه كرمانى كه به یاد و تخلص مرادش، مشتاق علیشاه، سروده است.
مسأله ضرورتِ تخلّص، بعنوان یكى از اصولِ اجتناب ناپذیرِ شعرِ فارسى، از قرن پنجم و عصرِ سنائى بتدریج روى در گسترش دارد و هر چه به دوره قاجاریّه ـ پایان عصرِ سنّتىِ شعرِ فارسى ـ نزدیكتر مىشویم، شمول و گسترش آن بیش و بیشتر مىشود و همین تزاحم شعرا، براى به ثبت رساندنِ تخلّصها به نامِ خویش، از یك سوى (مسأله تقاضا) و محدود بودنِ اسامىِ خوشاهنگِ خوش معنائى كه در همه اوزان به راحتى جایگزین شود (مسأله عرضه) كار را به جایى رسانده است كه كالاى تخلّص "بازارى سیاه" پیدا كند و حتّى تخلّصهاى نه چندان دلپذیرى از نوع "حقیرى" و "گدایى" و "مسكین" و "احقر" و "اسیر" و "چاكر" و حتّى "اَبْلَه" و "اَبْكَم" (به معنىِ گنگ و ناتوان از سخن) و امثالِ آن هم در انحصارِ یك تن یا دو تن باقى نماند و مثلاً سه شاعر با تخلّصِ "گدایى" و دو شاعر با تخلّص "اَبْلَه" داشته باشیم.
شك نیست كه یكى از عللِ این هُجُوم به تخلّصها، حتى تخلّصهایى از نوعِ "اَبْلَه" و "گدایى" و "حَقیرى"، از یك طرف احساسِ ضرورى بودنِ داشتنِ تخلّص است، كه فكر مىكردهاند مثلِ لباس و منزل و خوراك از لوازمِ حیات شاعر است، و از سوىِ دیگر محدود بودنِ دایره انتخاب option. زیرا كلماتى كه هم داراى بارِ معنائىِ خوبى باشند و هم خوشاهنگ باشند و هم در تمامِ اوزانِ عروضى، به راحتى، جایگزین شوند، به نسبتِ حجمِ انبوهِ شاعران ـ كه با تصاعُدِ هندسى روى در افزایش داشتهاند ـ بسیار كم بوده است و هر چه به قرن چهاردهم و پایانِ عصرِ كلاسیسیسم شعرِ فارسى نزدیكتر مىشویم تعدادِ شاعران بیشتر و بیشتر مىشود و میدان انتخاب محدودتر.
از بك محاسبه سرانگشتى مىتوان به این نتیجه رسید كه غالباً كلماتى براى تخلّص انتخاب شدهاند كه بیشتر با این افاعیلِ عروضى هماهنگ باشند: فَعْلُن (مثل سعدى، حافظ و یغما) یا فَعولُن (مثل سنائى و ظهورى) و یا فَعُولْ (مثلِ كلیم و سلیم و نجیب) یا مفعولُن (مانندِ فردوسى و خاقانى و آزادى) یا فاعلن (مانندِ آرزو و آفرین) و برین قیاس. از همین جا مىتوان، محدودیتِ دایره انتخاب را برآورد كرد. اگر شاعرانى باشند كه كلماتى مانندِ "آتشكده" بر وزنِ مُستَفْعِلُ را تَخلّصِ خویش ساخته باشند در بعضى از اوزان كارشان با دشوارى روبرو مىشود.
جاىِ آن هست كه با روشِ آمارى، و فعلاً، براساس همین كتاب فرهنگِ سخنوران، مخصوصاً چاپ دوجلدى آن، یكى از دانشجویان رشته ادبیّاتِ فارسى رسالهاى بنویسد و فقط و فقط در بابِ درجهبندى اوزانِ عروضىِ تخلّصها و اینكه بیشترین بسامد از آن كدام وزن عروضى است و كمترین بسامد از آنِ كدام وزن. و درین میان نقشِ اوزانِ عروضىِ شعرِ فارسى در بسامدِ اوزانِ عروضىِ تخلّصها را بررسى كند و هم در كنارِ این مسأله به خانواده زبانىِ (فارسى، عربى، تركى و...) این تخلّصها هم توجّه آمارى كند و نیز وزنِ صرفى هر كدام را جدا از وزنِ عروضىِ آنها (در مورد كلماتِ عربى) با نظام آمارى بررسى كند، بىگمان به نتایج شگفتى خواهد رسید و اگر به طبقهبندىِ آمارى جنبههاى دِلالى و معنىشناسى Semantics آنها بپردازد كه خود تحقیقى گسترده خواهد بود و اگر رابطه این مسائل را با ادوار تاریخى و توزیع جغرافیائى این تخلّصها مورد تحقیق و بررسى قرار دهد كه خود نور على نور خواهد بود.
بعضى از شعرا با انتخاب یكى ازین نوع كلمات كه به هر حال وزنِ عروضىِ آن غیرقابلِ تبدیل است، بعدها با اشكال روبرو شدهاند و بناچار دست به كارهاى دیگر زدهاند. مثلاً تخلّصِ بسیار زیبا و برازنده استاد شهریار در وزن بسیار دلپذیر و خوشاهنگِ:
مفعولُ مفاعیلُ مفاعیلُ فعولن (یا مفاعیلْ)
آمد نَفَسِ صبح و سلامت نرسانید (خاقانى)
كه از پُرمسامدترین اوزان غزلِ فارسى است، جاى نمىگیرد، یعنى نمىتوانید كلمه "شهریار" را در چنین وزنى جاى دهید. حال ببینید این استاد بزرگ با چه تردستى و ظرافتى تخلّص خود را درین وزن آورده است، در غزلى به استقبال شعرِ بسیار معروف شادروان ملكالشعراء بهار، مىگوید:
در قافیه گو نام نگنجد بدرستى
درهم شكن، اى "شهر" كه "یار"ان همه رفتند.
در دیوان خاقانى، در بعضى موارد كلمه خاقانى در بعضى اوزان جاى نمىگرفته و معلوم نیست كه آیا خاقانى خود آن را به "خاقنى" تبدیل كرده است یا دیگران. و من تقریباً تردیدى ندارم كه این كار، یعنى تبدیلِ خاقانى به خاقنى، از تصرّفاتِ متأخران است، مثلاً درین غزل:
طاقتى كو كه به سر منزلِ جانان برسم
ناتوان مورم و خود كى به سلیمان برسم
در شهادتگهِ عشق است رسیدن مشكل
"خاقنى" راه چنان نیست كه آسان برسم
كه تمام قراینِ سَبْكى فریاد مىزند كه اصلاً غزل از خاقانى نمىتواند باشد. حتى در آن شعرِ معروفِ او كه بخاطرِ یك تجربه خاصّ عروضى مورد توجّه عروضیان قرار گرفته است، آنهایى كه متوجّهِ مسأله نبودهاند این بیتِ معروف را تغییر دادهاند:
كیسه هنوز فربه است از تو از آن قوى دلم
چاره چه خاقانى اگر كیسه كشد به لاغرى
با اینكه خود عذرِ این تمایزِ عروضى را خواسته و گفته است:
گرچه به موضعِ لقب مفتعلن دوباره شد
شعر زقاعده نشد تا تو بهانه ناورى
یعنى به هنگام آوردنِ لقب (= تخلص خاقانى) مفتعلن مفاعلن تبدیل به مفتعلن مفتعلن شد، عذر مرا بپذیر كه این قاعده رواج دارد و مىتوان این دو ركن را جایگزین هم كرد. ولى آنها كه متوجه این نكته نبودهاند در همین جا هم، خاقانى را به "خاقنى" بَدَل كردهاند شاید هم این تبدیلها اگر در شعرهاى اصیل خاقانى دیده شود مربوط به مرحله انتقال از "حقایقى" (= مفاعلُن) به "خاقانى" (= مفعولُن) است و كسانى كوشیدهاند "حقایقى" را به صورت "خاقانى" درآورند و در نتیجه در بعضى اوزان بناچار "خاقنى" آورده باشند كه هیچ اصالتى نخواهد داشت و دلیل بىخبرى مطلقِ آنان است از آنچه "ضرورتِ شعرى" خوانده مىشده است ولى تا آنجا كه به یاد دارم صورتِ "خاقنى" چند مورد محدود بیشتر نیست.
بىگمان دو عاملِ موسیقائى و معنىشناسى Semantics در انتخاب تخلّصها، سرنوشتساز بودهاند. هجومِ شاعران به طرفِ كلماتى كه داراىِ این دو ویژگى باشند، كار را به جایى كشانده كه دیگر تخلّصِ بكرى در میان كلمات فارسى و عربىِ رایج و حتى گاه غیررایجِ در فارسى، نتوان یافت. حتى كلماتِ نادِر و بىتناسبى از نوعِ "آنف" هم (بمعنىِ كلّهشق، یا رام. البته معانى دیگرى هم دارد) بىصاحب نماندهاند.
تا اینجا بحثِ ما بر سرِ مقدماتِ این موضوع بود، یعنى نقشِ تخلّص در شعر فارسى و بحث درباره چشماندازهاى آن و نیز مشكلِ اصلى محدودیّتِ دایره انتخاب از یك سوى و از سوى دیگر افزونىِ طلبِ شاعران براى بدست آوردنِ تخلّص؛ یعنى مقدّمهاى كه از ذىالمقدمه بیشتر شد. امّا پرسش اصلى، یعنى ذىالمقدمه، همچنان ناگفته ماند و آن عبارت بود از بحث درباره علّتِ غلبه "عنصر غم و رنج و درماندگى و بدبختى" كه بار معنائىِ اعمّ اغلبِ این تخلّصهاست.
من در این یادداشت، استنادم فقط و فقط به كتاب ارجمند و گرانبهاى "فرهنگِ سخنورانِ" شادروان استاد دكتر عبدالرسول خیامپور است كه از تأمل در محدوده كوچكى از تخلّصها متوجه به این غلبه بار معنائىِ محرومیّت و رنج شدم. چنان است كه گوئى لازمه شاعرى، در این سرزمین و درین فرهنگ، حتماً و حتماً در حزن و ماتم و محنت و عذاب و رنج و مسكنت و گدائى و فقر آه و ناله و فغان و درد و امثال آن زندگى كردن بوده است. ملاحظه بفرمائید: چه مقدار تخلّص "بى كس"، "بىنوا"، "بىخود"، "بىجان"، "بىدل"، و "بىنشان" داریم چه مقدار "محزون" (ده نفر كه دو نفرشان اصفهانىاند) چه مقدار "حزین" و "حزنى" (هفت نفر "حُزنى" و پنج نفر "حزین" و هشت نفر "حزینى" و یك "حزینه" كه ظاهراً باید شاعرهاى باشد.) دو نفر "مجروح" (هر دو هندى) دو نفر "اَبْلَه" (یكى سمرقندى یكى جوتاكرى) و یك تن هم "اَبْلَهى". ده نفر "احقر" (سه نفرشان لكهنوى) چهارده تن "بسمل" (یعنى كشته شده مثلِ مرغ و گوسفند با گفتنِ "بسمالله" كه دو تا شیرازىاند و دو تا لكهنوى و بقیه از دیگر بلاد. ده نفر "مسكین" (دوتاشان از شعراى اصفهان) دوازده نفر "دیوانه" (دو نفرشان از شعراى اصفهان) چهار نفر با تخلّص "جنون" و هفت نفر "جنونى" و هیجده نفر "مجنون" سه نفر "گدایى" (دو نفر هندى و نفر سوم هم باحتمال قوى از اهالىِ همان ولایت) هفت نفر "فقیر" (دو نفرشان دهلوى) پنج نفر "حقیر" و سه نفر "حقیرى"، دو نفر "محنت" و سه نفر "محنتى" سه نفر "ناله" و سه نفر "فغانى" و دو نفر "فغان" دوازده نفر "اسیر" و چهارده نفر "اسیرى" و چهارده نفر "حسرت". چه مقدار "مضطر" (هشت نفر) و "مضطرب" (چهار نفر) و "مبتلا" (سه نفر) و "قتیل" (پنج نفر) و "فگارى" (هفت نفر) و "فگار" (دو نفر) و "بیمار" (سه نفر) و "سائل" (هشت نفر) و "سائلى" (هفت نفر) به همان معنىِ "گدا". بحث در باب تخلّصهایى كه بارِ معنائىِ منفى بسیار قوى دارند ولى باصطلاح چندان توىِ ذوق نمىزنند از قبیل "غبار" (پنج نفر) و "غبارى" (نُه نفر) و "فانى" (بیست و دو نفر) و "فنا" (ده نفر) و "فنایى" (بیست و یك نفر) فعلاً نداریم چون به هر حال با چشماندازِ بعضى مسائل عرفانى مىتوان براى بعضى ازینها توجیهى معقول پیدا كرد. شاید تخلصهایى از نوع "مهجور" (ده نفر) و "وَحْشَت" (ده نفر) و "وحشتى" (دو نفر) و "وحشى" (شش نفر) و "هجرى" (چهار نفر) و "نیاز" (سیزده نفر) و "نیازى" (پانزده نفر) و "ملول" (دو نفر) و "ملولى" (سه نفر) و "عاجز" (هشت نفر) و در كنارش "عاجزه" (یك نفر) و "عاجزى" (یك نفر) و "عجزى" (سه نفر) نیز از همین مقوله باشد.
وقتى بر سرِ تخلصهایى از نوعِ "ناله" و "محنت" و "گدایى" تا بدانجا هجوم باشد كه سه چهار نفر شاعر بر سرِ هر كدام از آنها نزاع داشته باشند، تصور مىكنید براى كلماتِ اندكى معقولتر و دلپذیرتر چه غوغایى است، مثلاً همان كلمه "آزاد" را از اوّلِ حرفِ "آ" و از همان آغازِ كتاب در نظر بگیرید (بیست و سه نفر، چهار كشمیرى و دو اصفهانى) در فاصله دو قرن، سعى كردهاند ازین تخلّص استفاده كنند؛ بیست و سه شاعر ـ در طولِ دو قرن ـ كم نیست!
برگردیم به اصلِ موضوع و آن تحلیل روانشناسىِ این غلبه بارِ معنائىِ رنج و محرومیّت در اكثرِ این تخلّصهاست.
اگر به كتابِ لبابالالباب محمد عوفى كه نخستین تذكره باقى مانده از دوره قبل از مغول است (یعنى وقتى تألیف شده كه مغول هنوز در راه است و هیچ تأثیرى روى فرهنگِ ایرانى نگذاشته است، یعنى حدود 618 تا حدود 630) نگاه كنیم در میان حجم قابل ملاحظهاى از شعرا كه در این كتاب نام و تخلّص ایشان آمده است و مجموعهاى از بزرگترین شعراى چهار قرن نخستین شعر فارسى ـ یعنى عصر سامانى و غزنوى و سلجوقى را ـ شامل است، حتى به یك تخلّص هم از نوعِ "گدایى" و "محزون" و "محروم" و "مسكین" و "بسمل" و "عاجز" و "اَحقر" و امثالِ آن بر نخواهیم خورد. غالبِ تخلّصها از شغل و كار و نسبتِ خانوادگىِ شعرا یا خاستگاهِ جغرافیائىِ ایشان ـ از هر روستا و شهر و ولایتى كه هستند ـ خبر مىدهد یا به نسبت كمترى از نام ممدوحِ ایشان.
از حمله مغول به بعد، هر چه حوزه تاریخىِ و جغرافیائىِ شعر فارسى گسترش مىیابد، این بارِ این بارِ معنائىِ غم و رنج و محرومیّت بیشتر واردِ تخلّصهاى شعر فارسى مىشود. اگر تمامىِ این امر، نشأت گرفته از حمله تاتار و تیمور نباشد، بىگمان عاملِ ورودِ شعر فارسى به سرزمینِ هند را نباید از یاد برد زیرا هندیان در ذاتِ خود مردمى غمپرست و خودآزار بودهاند و این را از همان نخستین اطلاعاتى كه مسلمانان از حیات اجتماعى و فرهنگى ایشان در كتابهاى خویش منعكس كردهاند، به خوبى مىتوان دریافت: مُطَهَّرینِ طاهرِ مقدسى كه كتاب خویش را در 355 هجرى نوشته در ذكرِ شرایعِ هند مىگوید: "در یادْكردِ آتش زدنِ پیكرها و رها كردنِ آنها در آتش: ایشان معتقدند كه این كار مایه آزادى و رهائى است به سوىِ زندگىِ جاودانه در بهشت. بعضى هستند كه براى پیكرها گودالى حفر مىكنند و در آن رنگها و روغنها و بوىهاى خوش گِرد مىآورند و بر آن آتش مىافزودند و سپس مىآیند و صنج و طبل در پیرامونِ او مىزنند و مىگویند: خوشا به حالِ این كس كه به همراه دود، به بهشت، بالا مىرود. و او با خویش مىگوید: "این قربانى پذیرفته باد!" آنگاه به سوى خاور و باختر و شمال و جنوب سجده مىبَرَد و خویش را در آتش مىافكند و مىسوزد... و براى بعضى ازیشان صخرهها را مىگدازند و او پیوسته صخرهها را یك یك بر شكم خویش مىگذارد تا اینكه رودههایش بیرون مىآید. بعضى كاردى به دست مىگیرند و رشته رشته ار ران و ساق خویش مىبُرند و در آتش مىافكنند و دانشمندانشان همچنان بر لبِ آتش ایستادهاند و آنها را ستایش مىكنند و آنان را تزكیه مىكنند تا بمیرند... بعضى هستند كه جانِ خویش را به گرسنگى زحمت مىدهند و از خوراك خوددارى مىكنند تا حواس یكى ازیشان از كار بماند و به مانندِ خمیر خشكیده و مَشكِ فرسوده كهنه، چروكیده و منجمد گردد" و این حالتِ مازوخیسم هندى، بهر حال، بىتأثیرى در گسترش این روحیه نبوده است و در زیربناى فلسفىِ این گونه تفكر میل به "نیروانا" را هرگز نباید فراموش كرد.
بىگمان، استبداد و نظامهاى مستبدّانه حاكم بر ایران هم در تقویت این بارِ معنائى غم و رنج در تخلّصهاى شعر فارسى مؤثر بوده است و شاید مهمتر از حمله تتار و تیمور و استبدادِ حاكم بر جامعه، دو عامل دیگر را بتوان در صدرِ عوامل این موضوع قرار داد: یكى تصوف و عرفان و دیگرى محدودیّت یا ممنوعیّت روابط زن و مرد در محیط اجتماعى. امّا قبل از آنكه به این دو عامل بپردازیم یادآورى یك نكته بىفایدهاى نخواهد بود و آن این است كه ممكن كسانى بگویند: "این گونه تخلّصها خود بمانندِ تصوف، معلولِ چیز دیگرى است كه آن فقدانِ آزادى یا فلان امرِ دیگرى است." من منكر چنان استدلالى نیستم ولى نمىتوانم این نكته را نیز نادید بگیرم كه رُشدِ حال و هواى تصوف، عاملى است كه زمینه را براى پرورش اینگونه روحیّهها آماده كرده است و اگر آموزشهاى دلانگیزِ عُرفا در بابِ مفاهیمى از نوع "فنا" و "فقر" و كوچك و ناچیز كردن و تحقیرِ آدمى در برابرِ "وجود مطلق" نبود، شاید به این شدّت تخلصهایى از نوعِ "حقیر" و "احقر" و "گدایى" و "فقیر" و "بسمل" رواج نمىیافت. این آموزشها توجیحِ فلسفى و كلامىِ حركتى بوده است كه در اعماقِ روحیه این شاعران به دلایل دیگرى، و از جمله حمله تتار و تیمور، جریان داشته است. بیهوده نیست اگر مىبینیم در صدرِ تخلّهاى مكرّر شعر فارسى یكى هم كلمه "عارف" است كه براساس همان كتابِ فرهنگِ سخنوران پنجاه و سه نفر، آن را تخلّصِ خود قرار دادهاند (چهار اصفهانى، چهار تبریزى، شش نفر هم هندى و بقیّه از ولایاتِ دیگر.) بىگمان آموزشهاى عرفانى یا مذهبىِ حاكم بر جامعه كه انسان را متوجه "گناهِ" خویش مىكند. در كنارِ این آموزشها؛ نقشِ خاصِ خود را داشته است و به همین دلیل هیجده نفر شاعر با تخلّص "تائب" داریم وعدهاى هم با تخلّصِ "آثِمْ" (= گناهكار) و "مُجرِم" و "ماتمى" و امثالِ آنها.
در میانِ انبوهِ این تخلّصهاى محزون و بیمارگونه، البته مىتوان، گاه، استثناهایى هم یافت؛ مثلاً "شادى" (دونفر) و "طرب" (چهار نفر) و "آسوده" (یك نفر) كه البته در موردِ او به شوخى گفتهاند و درست هم گفتهاند كه:
یك تن "آسوده" بود در عالم
و آنهم آسودهاش تخلّص بود!
ولى اكثریتِ قریب به اتفاقِ تخلّصهایى كه به انتخاب شخص شاعر بوده و برخاسته از ضرورتِ نام خانوادگى و نسبتِ جغرافیائى و شغلىِ او نیست، در حقیقت اكثریّت چشمگیر، با همان نوعِ "اسیر" و "آواره" و "مضطر" و "مبتلا" و "حقیر" و "گدا" و "وحشت" و "مجروح" و "احقر" و "حقیر" و "حقیر" و "محنت" و "محنتى" و "فغان" و "فغانى" و "ناله" و "مسكین" و "اَبْلَه" و "ابلهى" و "حزین" و "محزون" و "حُزنى" و "بىكس" و "بىنوا" و امثالِ آنهاست.
اگر بخواهیم توزیع جغرافیائى اینگونه تخلّصها را بر سبكهاى شعر فارسى و ادوارِ تاریخىِ آن در تخلّصهاى بیمارگونه وجود ندارد؛ و در سبك عراقى و آذربایجانى (= ارانى) بندرت مىتوان یافت. در عصرِ تیمورى شیوع آن افزونى مىگیرد و در سبكِ هندى به اوجِ خود مىرسد. با نهضتِ بازگشت تا حدّى از شیاع آن، در ایران، كاسته مىشود ولى در شبهقارّه هند و ماوراءالنهر و افغانستان همچنان به رُشد و گسترش خود از یك نگاه به كتاب تحفةالاحباب فى تذكرةالاصحاب، كه شاملِ زندگینامه و شعرِ شاعران ماوراءالنهر (تاجیكستان، ازبكستان، تركمنستان و بعضى نواحىِ دیگر اتّحادِ شوروىِ سابق.) در قرن سیزدهم است این نكته تأیید مىشود كه میل به انتخاب تخلصهایى ازینگونه، در آن ولایات، همچنان تا آستانه انقلابِ كبیر ادامه داشته است: "اعرج" و "افغان" و "افقر" و "عجزى" و "فرتوت" و "مضطر" و متاسفانه در افغانستانِ معاصر هم هنوز بقایاى این گونه تخلّصها (و گاه به صورت نام خانوادگى) هنوز باقى است و از آنجا كه ادامه سنّتِ فرهنگى محترمِ قدمایى است، كسى تاكنون به انتقاد آن شاید نپرداخته باشد.
تهران، اسفند 1371
محمدرضا شفیعی کدکنی
ویرایش شده در - و ساعت -
|
|
|
|
|
Copyright © 2004-2009 Persian Articles Bank , All rights reserved. |